وقتی میراث مجسمه سازی ایتالیا را با ایران مقایسه می نمود احساس یتیمی می کرد. کسی را نداشت که پایش را جای پای او بگذارد؛ این شد که به فرهاد کوه کن دل بست. مجسمه هایش را از او یا برای او می ساخت. گاهی به جای فرهاد از اسم شاعر استفاده می کرد یا نبی که انسان هایی آزاده بودند.
به معماری و شعر علاقه داشت و به دنبال تلفیقشان آن هم در مجسمه سازی بود! وجوابی که او پیدا کرد چیزی نبود جز:
قفس!
بله؛ در معماری همان ضریح امام زاده ها و در شعر، قفس سینه شاعر که مرغی بی تاب اسیر آن است. قفس برا ی او معنایی والا داشت و به جایی ایمن بدل شده بود. در تلفیق پرنده و قفس تا جایی پیشرفت که حتی پرنده را از جنس قفس ساخت.




قفل
برای عموم ایمنی را تداعی می کند، اما اگر به سنت های دیرین خود باز گردیم قفلی هم بود که برای اجابت دعا به سقاخانه ها وصل می کردند (و یا پارچه ای گره خورده که پشت هر کدام از آنها آرزویی نهفته بود) و او از مجسمه هایش قفل می آویخت، شاید برای شریک کردن آنها در غم آدمیان.
ممکن است این اثرش را کنار موزه هنرهای معاصر (پارک لاله) دیده باشید.




او یکی از آغازگران مکتب سقاخانه بود.


دلیلش هم توجه وی به فرهنگ و آداب و رسوم کشورش بود که موجب شد در دوره ای که سایرین غرب را الگوی خود قرار داده بودند او و چند تن دیگر مکتبی ایرانی را در زمینه هنر معاصر پایه گذاری کنند.





در نهایت او به یک "هیچ" پرمعنا رسید. این هیچ نفی کسی یا چیزی را دنبال نمی کرد، بلکه هیچِ امید و دوستی بود. و در  اشکال و ابعاد مختلف ظاهر می شد.







در آخر او دیوار هم ساخت...







برداشتی آزاد از "آتلیه کبود" کتاب خاطرات پرویز تناولی